دیدار

می نویسم دیدار تو اگر با من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار

سلام...سلام....بازم سلام

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش .... بازجوید روزگار وصل خویش

نمی دونم چقدر از داستان و گفتم و می دونید ولی خلاصه مطلب این که من یه جایی مشغول به خدمت بودم البته برای شهدا قلبو با عوض شدن مسئول اونجا و اومدن یه آدم جدید سبزکه از قضا آدم درستی هم نبود از اون محیط بیرون اومدم گریهو از خودم دور شدم و حالا دوباره یه فرصت البته با رفتن اون آدمه و اومدن یه آدم جدید دیگه برای برگشتن ایجاد شده

دوباره دارم میشم همون آقا مهدی گل که همه دوسش داشتن نیشخند

دیگه اینکه این ترم فقط یه سه واحدی افتادم و طبق معمول همیشه اوضاع رو به بهبوده.

 

پ ن : یه زمانی اینقدر از این آدمایی که میومدن یه ساک ساک می کردن و می رفتن بدم میومد.

هیچ وقت به وبلاگاشون سر نمیزدم.

الان خودم همون طوری شدم ....

 

زندگی بالا و پایین داره و باید یاد گرفت تو این بالا و پایین زندگی کرد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط didar نظرات ()

همین که چند صد دیقه می شینم و زل می زنم به کیبور ولی دریغ از یه خط نوشته،خودش گواهیِ برای دل بی قرارمِ.

شریعتی همیشه می گه من از ناله کردن بیزارم که کار شبه مردهاست.من از نالیدن خسته شدم.

شریعتی می گه ادم ها سه دستن:خوب،بد و کسایی که بین این دو گروه گیر کردن،کسایی که هیچ عقبتی در انتظارشون نیست.

الآن دقیقا دارم نقش گروه سوم و بازی می کنم.

شریعتی می گه دوست داشتن از عشق برتر است.من هیچ ثبات احساسی ندارم تا بخوام خوب یه احساس و مزه مزه کنم.

وقتی فهمیدم دوسش دارم که برای اولین بار خودم و بدونش فرض کردم.شاید عشق باشه ولی دیگه حوصله ی اینجور وسواس ها رو ندارم

می خوام یه کم خوش باشم

الان دقیقا همون روزیِ که من اصلا اعصاب ندارم و هی می پرم به این و اون.

خدایا گفتم می خوام عوض شم ولی نگفتم می خوام عوضی شم.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٦ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط didar نظرات ()

سلام،یه سلام پاییزی

نبودم،خیلی وقته...

اما باز برگشتم به امید یه شروع تازه

 

مثل همیشه خستم.خسته از .... (خودمم نمی دونم چی)

 

دلم شکسته...

یکی هست خیلی دوسش دارم ولی اون دوسم نداره...

به این دوران می گن دوران بازسازی

فرصت خوبیه برای از نو ساختن

 

از تابستون مثل تابستونای دیگه خوب استفاده نکرد

یکی نیست بگه اصلا من کاری هست که تا حالا اون طوری که می خواستم انجام داده باشم؟؟؟

 

اهای تویی که این همه دوست دارم.تو که این همه به برخوردای من خرده می گیری

حواست به خودت هست با من چی کار کردی؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٥ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط didar نظرات ()

+اومدم کافی‌نت نمره هام و ببینم گفتم یه چند خطی هم اینجا بنویسم تا عریضه ام خالی نباشه.

+ صبح و شب سرِ کار و کمی هم درس

+ خسته شدم از بس فیلم زیرنویس دار دیدم.کتاب زبان گرفتم زبانم و تقویت کنم.

+ برای منی که خودم و از تکنولوژی دور نگه می دارم بی اینترنتی هم زیاد سخت نیست.

+ واااااااااااای از دست این دندون.

یکی رو باید بکشم یکی دیگه رو هم عصب کشی.

تو این بی پولی افتادم تو خرج.

+ مملکت گل و بلبل ما

شب رفیقم زنگ زد گفت بیا واسه شورای مرکزی جامعه اسلامی کاندید شو کاندیدا کم داریم و انتخابات برگزار نمیشه و .... .منم واسه حفظ آبرو دانشگاه و از این حرفا رفتم جلو.

خودمم بدم نمیومد عضو بشم،هرچی باشه برای خودش تجربه ای هست.فرداش رفتم و چند کلمه حرف زدم . و بعدش رای گیری.

کشکی کشکی رفتیم تو شورا.

این هم بگذرد و فقط تجربه اش می مونه.

توکل به خدا....

یه افطارم دعوت شدیم دانشگاه.

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱۱ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط didar نظرات ()

خداییش مشروط بشم هیچ اعتراضی ندارم.

یه امتحان و که تقلب ازم گرفتن

دو تا امتحانم نرفتم بدم

از همه بدتر بازم تاریخ و ساعت امتحان و اشتباه گرفتم.

خدا رو شکر مثل ترم پیش نشد که کلا روز و اشتباه کنم

فقط تو ساعت امتحان اشتباه کردم.

ولی بد نشد،می رسم یه بار مرور کنم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٤ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط didar نظرات ()

وقتی که فکر می کنی همه چیز داره درست میشه یهو یه اتفاقِ بد و .... .

نه گردن تقدیر می ندازم نه بدشانسی و نه هیچ چیز دیگه ای .

اول و آخر مقصر خودمم ولی باور کنید عوامل بیرونی کم بی تقصیر نیستن

همه چیز دست به دست هم، هولت میدن سمت چاه 

و تو فقط می تونی نظاره گر باشی و تلفات و کم کنی 

جدیدا به این نتیجه رسیدم هر وقت این طوری می شم خودم یه خبط و خطای کوچیک کنم تا اتفاق بدتری نیافتاده

 

اصلا چند روز بود حالم بهم ریخته بود

بی هیچ دلیلی 

هیچ دلیلی 

هیچِ هیچ

کلی آهسته رفتم و آهسته اومدم تا اتفاق بدی نیفته.تو خونه مغازه بیرون خیابون و هرجا که فکرش و کنید

دیدی بعضی وقتا صبح چا میشی خودت می فهمی امروز با روزای دیگه فرق داره؟ روزت سگیِ

دقیقا حال و روز من تو چند روز پیش همین طوری بود

از اول این فورجه ها سرمایه گداری کردم واسه این دو تا امتحان اولی 

امروز سر اولی از همون بدو ورود به دانشگاه بدبیاری داشتم

تا اینکه تقلبم و گرفتن

هرکاری کردم نشد که ختم به خیر بشه

کلی با خدا عهد بستم اونم از ته دل

با اینکه همه چیز خیلی بد تموم شد ولی باز می خوام سر قول و قرارم با خدا بمونم

فردا دومین امتحان و دارم

اگر یه سال پیش بود خودم و خیلی زود می باختم

ولی خیرسرم یه سال بزرگتر شدم

دارم تمام تلاشم و می کنم تا فردا رو خراب نکنم

 

تنهام

خیلی خیلی تنهام

نه از این جور تنهایی های دختر پسری یا بی دوست و رفیقی یا بی کسی و بی خانوادگی

یه همدرد کم دارم

کسی با دردهای مشترک

فکر مشترک

کمک می خوام ولی آدمش و پیدا نمی کنم

شدم مریدِ بی مراد 

شدم اون مریدی که دنبال مرادش می گرده ولی پیداش نمی کنه

شدم مولویِ بدون شمس

خدایا من تنهام

 

هروقت همه چیز داره خوب میشه مثل این بار که داشتم همه چیز و درست می کردم

یه اتفاق بد همه چیز و به هم میریزه

تنها دلخوشیم اینِ که هر بار دارم پخته تر عمل میکنم و امید به بهتر شدن دارم

 

نمی دونم نمی دونم نمی دونم 

و این جهل اذیتم می کنه

و هر بار که سمت بهتر شدن می رم یه اتفاق بد یا شاید بهترِ بگم یه اتفاق از قبل برنامه ریزی شد همه چیز و خراب می کنه

دیگه دارم به این باور می رسم تقدیرم این طور رقم خورده و باید تقدیرم و عوض کنم.

 

خدایا خدایا خدایا

من کمی تنهایی میخوام و آرامش تا خودم و پیدا کنم

چرا هر بار یه اتفاق بد همه چیز و خراب میکنه؟

من از کاه کوه نمی سازم ولی این ترم مشروط بشم میشه سومین ترم

حالا باید بعدش بیوفتم دنبال کمیسیون که اخراج نشم و هزار تا مشکل که بدترینش فکر و خیالِ که نمی زاره آدم به کاراش برسه

 

این داستان که گذشت

منم میشینم واسه بقیه امتحانام می خونم

ولی خدایا بهم کمک کن تا بقیه رو خراب نکنم

هنوز برای جبران وقت هیت و منم تلاش می کنم 

ولی خداییش دیگه تا آخر تابستون بسمه

سنگ ننداز

 

+ اگه اینجا نبود و شما دوستای خوبم نبودید نمی دونستم کجا برم و با کی حرف بزنم.

اینجا حداقل می دونم هستن آدمایی که میان و می خونن نه از سر جبر نه از سر نیاز 

از روی محبت و بزرگی شون

 

+میگن دنیا محل امتحانِ

فکز کنم دارم زیر امتحان جر می خورم

 

+من نه می نالم نه نق می زنم

این کار شبه مردهاست 

من فقط می گم تا خالی بشم

تا با دهن بازتر جلو برم

من گریه می کنم ولی نه از روی ترس و نه از روی ضعف

گریه میکنم تا احساساتم و بیان کنم

تو خوشحالی تو غم تو پشیمونی

گریه خیلی خیلی خووبِ

و این چیزیِ که خیلی ها تو جامعه ی ما درکش نردن

و من ضعیفم واین اعتراف نه از روی ضعف بلکه از روی آگاهی منِ

و برای قوی شدن می چنگم

 

+ تو این خر تو خری اوضاع گوشیمم گم کردم

خدا رو شکر گوشی ساده دارم و توش شماره سیو نمی کنم و همیشه پاکِ پاکِ

وگرنه غصه خلافی های تو گوشیمم به این داستان ها اضافه شد

البته خبر خوش اینه که پیدا شده 

 

+تو زندگیم پست به این طولانی نذاشته بودم

این اتفاق نادر ترین اتفاق زندگی منِ

با نظراتتون استفاده کنینی از این فرصت

 

+به قرآن وقت نمی کنم بیان بهتون سر بزنم

از هفته بعد دونه دونه به همتون سر میزنم

 

و من الله التوفیق

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٧ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط didar نظرات ()

+ چرا این قدر تو قرآن از جنگ و کشتن حرف زده شده؟؟؟؟

خداییش اینقدر ها هم که ادعا می کنیم اسلام صلح طلب نیست.

چند وقتِ می خوام یه cd تفسیر المیزان بگیرم ولی نمیشه ناراحت

 

+ تو دست اندازهای زندگی رسیدم به فروشندگی ...

به پیشنهاد یکی از دوستان رفتم سر کار .

فروشندگی،سر کوچه خودمون اونم خوار و بار و آجیل.

تا آخر تابستون برام دندون بمونه خیلیِ.

همه ی چیزایی که از یه کار مد نظرم بود و داره

نزدیک خونه.صبح و بعد از ظهر،ساعت کاری کم و وقت آزاد برای رسیدن به معشوقه هام.

برای بعد از تابستون نقشه ها دارم ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۸ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط didar نظرات ()

+ روزهایی که به بطالت می گذزه ...

 

+ و آرزوهای من:

معلمی،دانستن،شهادت

معلمی که طعم شیرینش هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه و دانستن که هیچ وقت از عطشش اون سیراب نمی شم و اما شهادت ...

آرزوی دیرین من ...

یه چیزهایی رو نمیشه براش دلیل آورد یا اثباتش کرد.باید حسش کرد بعد اون موقع خودش برات اثبات می شه.

شاید برای من هم یه زمانی شهادت زیاد مطرح نبود ولی به مرور زمان که گذش و بیشتر درگیر شدم فهمیدم ...

فهمیدم که حساب و کتاب داره،همین طوری نیست که هرکی خواست بپره . باید انتخاب بشی . باید به یه جایی برسی تا لایق بشی

یه قیاس نابجا ولی حوب : می گم تو علم هیچ میان بری نیست و باید قدم به قدم خودت طی کنی تا به جایی که می خوای برسی.تو شهادت هم همین طوریِ ، باید یه چیزایی رو بدست بیاری تا انتخاب بشی.

شهادت یه کلمه است،به معنی و محتوا.این آدم ها هستن که به اون معنا می دن این جایگاه شهید هست که این کلمه رو این قدر بزرگ می کنه.

گفتم می گم و خواهم گفت:

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسن

 

+چند سال پیش تو اوج درگیری های سن بلوغ با خودم و محیط اطزافم،یه عشق پیدا کردم که باعث میشد همه چیز و فراموش کنم.یه عشق زمینی.ولی خودم بهتر از هرکسی می دونستم که زود گذر و رفتنی است.از اونجا بود که ذهنم مشغول این مسئله شد:چه حوری افراد بزرگ مخصوصا دکتر چمران با این همه هجمه های نفرت و دشمنی که از اطراف بهشون می رسه ولی باز لطافت روح و انسانیتشون رو از دست نمیدن؟

به قول یکی از اساتید یه نفر به ما یه تو میگه تا آخر عمر یادمون میره و تخم نفرت تو دلمون می کاریم ولی این بزرگان با این همه مشکلات خم به ابرو نمیارن.

اونجا بود که عشق حقیقی(خدا)رو پیدا کردم.

 

+ اسلام خیلی کاملِ.جواب تمام سوال ها توش هست.

کسی سوالی داره که تو اسلام بهش جواب داده نشده باشِ.؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط didar نظرات ()


Design By : Pichak